خدایا به امید تو

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
۰۷
دی

هیچی!
فقط خواستم بگم ب یادتون هستیم! 
همین

;-)

  • هاژ محمود
۲۲
آبان

لطفا ی سر به اینجا بزنین!

و اگه تونستین انجامش بدین!


  • هاژ محمود
۰۲
بهمن


تهران
امروز ستون نیازمندی های تمام روزنامه هایش این بود :
نیازمندیم،
به خبرهایی خوب،
به مرهم، 
به دلهایی بدون داغ ....
نیازمندیم،
به اشک های از سر شوق،
به دلهره های اتفاقات خوب، 
به مهربانی بیشتر ......
نیازمندیم، 
به اخباری 
با دو خط لبخند ...


معصومه صابر


پ.ن: چقدر خوب میشه ک اگه بگن همه یا چند نفر از این آتشنشانا زنده و سالمن! یعنی میشه خدا!؟


  • هاژ محمود
۳۰
دی

آتش


بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرِّحیم
اَمَّن یُّجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوءَ 


برای نجات آتش نشانان جان برکفی که زیر آوارگرفتارن دعا کنیم...


آتش 1


پ.ن: عکس دومی چقدر دردناکه! :'-(


  • هاژ محمود
۲۹
دی

قدم

  • هاژ محمود
۲۸
دی

ضد هوایی


امنیت یعنی ... 

  • هاژ محمود
۲۷
دی

ولی من اگه لاک پشت شدم بذارید گاز بگیرم. 

آخه یه لاکپشت چی میخواد تو زندگیش مگه؟! 

صدا داره؟ 

میتونه بدوه؟

پروازم خواست بکنه که اونطور شد


  • هاژ محمود
۲۱
دی

جوان

  • هاژ محمود
۰۳
دی

میخواهی عشق را در یک واژه
برایت معنی کنم؟
عشق یعنی "دلیل"
تنـها همـیـن ...!
یک نفر یک دلیل محکم میشود
برای تمام کارهایت...
افکارت...
رویایت...
یک نفر میشود دلیلی موجه
برای تحمل تمام سختی ها
و میشود یک راه فرعی سبز
از پس تمام جاده های سرخ
تو با آن دلیل شیرین
همیشه خوشحالی
همیشه خندانی
و فراموش میکنی که از فرط کار پاهایت زوق زوق میکند یا کمرت درد میگیرد یا اصلا چگونه زمان گذشت...!
" دلیل جان
بیا دلیل من باش "

سعید امانی



  • هاژ محمود
۳۰
آذر

یلدا


یلداتون خدایی


  • هاژ محمود
۲۵
آذر

نفس جان
بیا بنشین فکرهایمان را بریزیم روی هم
وای نه!!
بلا به دور
نمیشود که...
تو توی فکر من ، من توی فکر تو!
بعد روی هم؟؟
خب ، خب!
اصلا هیچی...
بیا فکر کنیم که چطور سر و سامان نگیریم!
همین طور خوب است دیگر
چه کاریست اصلا؟
داریم زندگی میکنیم
فکر کن
فردا روز با دست پر از میوه و نان و پاستیل!
پشت در داد بزنم...
نفس جان
در را باز کن عزیزم!
تو و دخترمان پشت در موهای هم را بکشید سر این که نفس من کیست؟!؟!
به دردسرش نمی ارزد.
تو آن سر دنیا باش
من اینجا
به هم فکر میکنیم و لبخند میزنیم
لااقل دعوا که نمیشود!
نه نفس جان؟

حامد نیازی

  • هاژ محمود
۲۳
آذر

بعد از سالها
اتفاقى،
دقیقاً آنجا که جانَم به لب رسیده بود تا فراموشش کنم،
دیدَمَش...
همانجایی
که پاتوقِ تمامِ عاشقانه هایمان بود!
دست در دستِ مردى که عجیب شبیه من؛
مدلِ عینکش
موهایش
لباس پوشیدنش
لبخندش
راه رفتنش...
هر دو خشکمان زد
زمان گیر کرده بود و انگار عقربه ها
هم باورشان نمیشد این اتفاق را...
یک دستش را همسرش قفل کرده بود و
دستِ دیگرش را پسرى که شیرین ترین بچه ى دنیا بود!
نشستند میزِ پشتِ سرم
این عجیب ترین فاصله اى بود که در عینِ نزدیکى داشتیم
اسم من را صدا زد!
برگشتم
اما..
 پسرش جوابش را داد...



علی قاضی نظام



پ.ن: این یکی دیگه خیلی واااااااااااااااااااو !!!

  • هاژ محمود