خدایا به امید تو

بودیم و کَسى پاس نمیداشت که هستیم
باشد که نباشیم و بدانند که بودیم .

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
  • ۱۶ آبان ۹۶ ، ۰۰:۴۶ عوض

۱۹ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

یلدا


یلداتون خدایی


هاژ محمود
۳۰ آذر ۹۵ ، ۱۹:۵۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

نفس جان
بیا بنشین فکرهایمان را بریزیم روی هم
وای نه!!
بلا به دور
نمیشود که...
تو توی فکر من ، من توی فکر تو!
بعد روی هم؟؟
خب ، خب!
اصلا هیچی...
بیا فکر کنیم که چطور سر و سامان نگیریم!
همین طور خوب است دیگر
چه کاریست اصلا؟
داریم زندگی میکنیم
فکر کن
فردا روز با دست پر از میوه و نان و پاستیل!
پشت در داد بزنم...
نفس جان
در را باز کن عزیزم!
تو و دخترمان پشت در موهای هم را بکشید سر این که نفس من کیست؟!؟!
به دردسرش نمی ارزد.
تو آن سر دنیا باش
من اینجا
به هم فکر میکنیم و لبخند میزنیم
لااقل دعوا که نمیشود!
نه نفس جان؟

حامد نیازی

هاژ محمود
۲۵ آذر ۹۵ ، ۲۳:۳۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۴ نظر

بعد از سالها
اتفاقى،
دقیقاً آنجا که جانَم به لب رسیده بود تا فراموشش کنم،
دیدَمَش...
همانجایی
که پاتوقِ تمامِ عاشقانه هایمان بود!
دست در دستِ مردى که عجیب شبیه من؛
مدلِ عینکش
موهایش
لباس پوشیدنش
لبخندش
راه رفتنش...
هر دو خشکمان زد
زمان گیر کرده بود و انگار عقربه ها
هم باورشان نمیشد این اتفاق را...
یک دستش را همسرش قفل کرده بود و
دستِ دیگرش را پسرى که شیرین ترین بچه ى دنیا بود!
نشستند میزِ پشتِ سرم
این عجیب ترین فاصله اى بود که در عینِ نزدیکى داشتیم
اسم من را صدا زد!
برگشتم
اما..
 پسرش جوابش را داد...



علی قاضی نظام



پ.ن: این یکی دیگه خیلی واااااااااااااااااااو !!!

هاژ محمود
۲۳ آذر ۹۵ ، ۲۳:۱۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر

پ.ن: پیشنهاد می شود نخونین! از ما گفتن بود!


خانمم همیشه میگفت دوستت دارم
من هم گذرا میگفتم منم همینطور عزیزم...
ازهمان حرفایی که مردها از زنها میشنوند و قدرش رانمیدانند...
همیشه شیطنت داشت.
ابراز علاقه اش هم که نگو..آنقدر قربان صدقه ام میرفت که گاهی باخودم میگفتم: مگر من چه دارم که همسرم انقدر به من علاقه مند است؟
یک شب کلافه بود، یا دلش میخواست حرف بزند، میدانید همیشه به قدری کار داشتم که وقت نمیشه مفصل صحبت کنم. من برای فرار از حرف گفتم: میبینی که وقت ندارم، من هرکاری میکنم برای آسایش و رفاه توست ولی همیشه بد موقع مانند کنه به من میچسبی..
گفت کاش من در زندگیت نبودم تا اذیت نمیشدی
این را که گفت از کوره در رفتم،
گفتم خدا کنه تا صبح نباشی...
بی اختیار این حرف را زدم..
این را که گفتم خشکش زد، برق نگاهش یک آن خاموش شد به مدت سی ثانیه به من خیره شد و بعد رفت به اتاق خواب و در را بست...
بعد از اینکه کارهایم را کردم کنارش رفتم تا بخوابم، موهای بلندش رهابود و چهره اش با شبهای قبل فرق داشت، در آغوشش گرفتم افتخار کردم که زیباترین زن دنیارا دارم لبخند بی روحی زد...
نفس عمیقی کشید و خوابیدیم..
آن شب خوابم عمیق بود،اصلا بیدار نشدم...
از آن شب پنج سال میگذرد و حتی یک شب خواب آرامی نداشته ام...
هزاران سوال ذهنم رامیخورد که حتی پاسخ یک سوال را هم پیدا نکرده ام..
گاهی با خود میگویم مگر یک جمله در عصبانیت میتواند یک نفر را...
مگر چقدر امکان دارد یک جمله به قدری برای یک نفر سنگین باشد که قلبش بایستد؟! 
همسرم دیگر بیدار نشد، دچار ایست قلبی شده بود..
شاید هم از قبل آن شب از دنیا رفته بود، از روزهایی که لباس رنگی میپوشید و من در دلم به شوق می آمدم از دیدنش اما درظاهر،نه..
شاید هم زمانی که انتظار داشت صدایش را بشنوم، اما طبق معمول وقتش را نداشتم..
بعدها کارهایم روبراه شد، حالا همان وضعی را دارم که همسرم برایم آرزو داشت..
من اما...آرزویم این است که زمان به عقب برگردد و من مردی باشم که او انتظار داشت...
بعد مرگش دنبال چیزی میگشتم، کشوی کنار تخت را باز کردم، یک نامه آنجا بود ،پاکت را باز کردم جواب آزمایشش بود تمام دنیا را روی سرم آوار کرد.
خانواده اش خواسته بودند که پزشک قانونی، چیزی به من نگوید تا بیشتر از این نابود نشوم...
آنشب میخواست بیشتر باهم باشیم تا خبر پدر شدنم را بدهد..
حالا هرشب لباسش را در آغوش میگیرم و هزاران بار از او معذرت میخواهم اما او آنقدر  دلخور است که تا ابد جوابم را نخواهد داد.


پ.ن1:واااااااااااااااو!

هاژ محمود
۲۳ آذر ۹۵ ، ۱۳:۰۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۵ نظر

ما جوان هاى امروز، منظورم رده سنى بیست تا سى ، تقریبا سه دسته ایم. 

دسته اولمان یک نفر را دارند مثلا زن و شوهرند یا نامزد کرده اند و ما هرشب عکس هاى عاشقانه شان را لایک میکنیم، یا یک پارتنر مثلا دوست دختر- دوست پسر همیشگى و رابطه دو، سه ساله محکم دارند ، و باز هم ما عکس هایشان را لایک میکنیم و کامنتها و کپشن ها را میخوانیم. 

دسته دوم توى انتخابشان شک دارند ، مثلا با کسى هستند و نیستند، دست و پا شکسته جلو میروند و اسمش این است که تنها نیستند اما آن کسى که هست روحشان را راضى نمیکند . ما اینها را معمولا با سلفى هاى تک نفره و کپشن هاى به در بگوییم که دیوار بشنود لایک میکنیم. معمولا همه اش دارند خوش میگذرانند و دنیا به کامشان است که در واقع نیست. 

دسته سوم اما، مدل بهترى است. مدل آدمایى که با کسى نیستند، خودشان اند و دوستهاى همجنس و تک و توک غیر همجنس و سرشان به زندگى خانوادگى گرم است. این ها معمولا آدم هاى صادق و وفادارى اند که خودشان را درگیر رابطه هاى یکى دو روزه نکرده اند.نهایتا شب ها به نیمه گمشده شان فکر میکنند، مثلا اینکه الان کجاست و قیافه اش چه شکلى است و چه رشته اى خوانده و الان دارد چه کار میکند. دسته سوم حالشان تقریبا خوب است. این ها اگر میخواستند میتوانستند با کسى باشند. حالا که نیستند مطمئنا منتظر آدم اصلى شان هستند. آدم واقعى  و ابدى شان. فاصله مان را با دسته سوم حفظ کنیم.

دلارام انگورانى

هاژ محمود
۱۹ آذر ۹۵ ، ۲۳:۵۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر


امروز به کلمه‌ی خارجی جالبی برخوردم «کراش/Crush»؛ 

به دلبر به‌دست نیامده اطلاق می‌شود. 

به دلبری که تو هر چقدر دوستش داری، او همانقدر یا خبر ندارد؛

 یا دارد و دوستت ندارد. هر چقدر در خیال توست و با او حرف می‌زنی، 

همانقدر او بودنت را عین خیالش نیست و هیچ نیازی به حرف زدن با تو ندارد. 

به دلبری که هر چقدر عاشقش هستی و دوست داری با تو باشد، او همانقدر دوست دارد با کسی جز تو باشد!


 معانیِ دیگری هم دارد؛ له‌شدن، خرد شدن و با صدا شکستن. به‌نظرم عجیب هر سه‌تایش درست است؛ خصوصاً آخری!

سامان رضایى


هاژ محمود
۱۸ آذر ۹۵ ، ۱۷:۰۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر


نسل ما نسلی ست که درس خواند تا دانشجو شود... 
شنیده بودیم دانشجو شدن یعنی خوشبختی...  یعنی همه چیز
ما درس خواندیم... کم یا زیاد ، ولی خواندیم...
گاهی با علاقه و گاهی با اجبار ... خواندیم تا برای آن چهار ساعت پر استرس آماده شویم...چهار ساعتی که می توانست سرنوشت ما را تغییر دهد... غول بزرگ... کنکور
برای ما هزینه کردند.دعا کردند
  گاهی نذر کردند تا دانشجو شویم 
دانشجو شدیم... 
بعضی ها علاقه شان را کنار گذاشتند و رشته ی دهن پر کنی را انتخاب کردند
بعضی ها برای عقب انداختن دوران سربازی دانشجو شدند،  بعضی ها هم برای فرار از ازدواج در سن پائین 
وارد یک دنیای جدید شدیم...  آدم های جدید...  تفکرات جدید... فکر و خیال های جدید
گاهی کنار درس خواندن عاشق شدیم و گاهی دلتنگ عزیزانمان
شب بیداری کشیدیم برای امتحان... 
لای کتاب و جزوه هایمان پر از شعر و بازی و نقاشی بود 
دانشگاه مثل زندگی بالا و پائین زیاد داشت
کنار درس ها، آدم های زندگیمان را هم حذف و اضافه کردیم
گاهی به اجبار سر کلاسی نشستیم و گاهی مثل روزهای خوب زندگی، انقدر همه چیز عالی بود که دوست نداشتیم زمان بگذرد
گاهی درسی را فقط پاس می کردیم که تمام شود...  مثل روزهایی که تحمل می کنیم تا بگذرد
گاهی درسی را می توانستیم نمره ی کامل بگیریم ولی کم تلاش کردیم مثل روزهایی که می توانست بهتر بگذرد... 
گاهی هم امتحان انقدر سخت می شد که گیج می شدیم... مثل روزهای سخت زندگی...
 گاهی مشروط می شدیم و گاهی شاگرد اول
کم و زیاد...  خوب و بد...  بالا و پائین می گذرد... 
چشم هایمان را باز می کنیم و می بینیم تمام شده... 
ما می مانیم و به یاد ماندنی ترین خاطرات دوران زندگیمان


حسین حائریان


هاژ محمود
۱۷ آذر ۹۵ ، ۰۰:۳۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر


طالع


انصافا ی جاهاییش درسته! :|

هاژ محمود
۱۴ آذر ۹۵ ، ۱۸:۲۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

تو

هاژ محمود
۱۳ آذر ۹۵ ، ۲۳:۴۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر


سال ها بعد 
مردی کنار تو جدول حل می کند 
و زنی کنار من کاموا می بافد 
و ما هر دو 
پشت پنجره ای رو به پاییز 
دلتنگ خواهیم بود 
برای امروز 
برای حالا 
برای اینجا... 



بهرام حمیدیان


هاژ محمود
۱۲ آذر ۹۵ ، ۲۳:۲۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳ نظر