خدایا به امید تو

بودیم و کَسى پاس نمیداشت که هستیم
باشد که نباشیم و بدانند که بودیم .

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
  • ۱۶ آبان ۹۶ ، ۰۰:۴۶ عوض

۸ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

آخرِ شب هایمان

بیشتر به فیلمهاى هندى شبیه شده...

یک تنه،جلوى صدها فکر و خیال مى ایستیم

و همه شان را از پا در مى آوریم!


علی قاضی نظام


هاژ محمود
۳۱ تیر ۹۵ ، ۲۰:۳۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر


وقتى برگشت،احساس کردم تمام دنیا را به من بخشیدند...
وقتى تماس گرفت دلم ریخت...
وقتى حرف مى زد و در کلمه هایش ، در صدایش، در حس بین حرف هایش هزاران دوستت دارم و مرا ببخش که بد کردم و امیدوارم رابطه مان باز از سر گرفته شود و به روال سابق برگردد موج مى زد؛ لبخند زدم !
اما...نه...
لحظاتى بعد که به خودم آمدم،دیدم لبخند کوچک و شیرین روى لب هایم جاى خود را به پوزخند سپرده.
دیدم همه ى شور و اشتیاقى که در صبح ها و ظهر ها و عصرها و شب ها و کلا روزگار نبودنش، نسبت به بازگشت و شروع دوباره ى رابطه داشتم جاى خود را به سردى و عدم اعتماد سپرده...
دریافتم دیگر حتی حس انتقام ندارم و فاجعه اتفاق افتاده...
و فاجعه در رابطه چیزى نیست جز "بى تفاوتى"
همه ى اینها را نوشتم که بگویم آدمهایى که یک بار ترکتان کرده اند را دوباره شروع نکنید...
آدمهایى که یک بار ترکشان کرده و کنار گذاشته اید را دوباره شروع نکنید...
محال است حستان دوباره به باشکوهى حس سابق شود
قرار هم باشد باز احساس علاقه ى سابق به سراغتان بیاید، پوستتان کنده خواهد شد؛ 
پوستتان کنده خواهد شد تا بتوانید اعتماد از دست رفته را به رابطه تان بازگردانید و پل هاى خراب شده را دوباره بسازید
آدمهاى تمام شده را دوباره شروع نکنید، از من به شما نصیحت
توان و اراده و عشق دوباره گیها را اگر دارید، باشد !
بسم الله...
این شما و این میدان...


سارا سلمانی


هاژ محمود
۳۰ تیر ۹۵ ، ۱۳:۳۹ موافقین ۰ مخالفین ۱ ۴ نظر

انسان مغرور، همانند شخصی است که بر قله کوهی ایستاده و همگان را کوچک می پندارد،

و غافل از اینکه همه مردم، از پایین قله او را کوچک می بینند!...


پ.ن: منو میگه ها!!! :|

هاژ محمود
۲۸ تیر ۹۵ ، ۲۱:۵۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر

عید

هاژ محمود
۱۵ تیر ۹۵ ، ۲۲:۳۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۴ نظر

پریشان

هاژ محمود
۱۰ تیر ۹۵ ، ۱۶:۴۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

آدم ها میترسند کتاب بخوانند. 
میترسند شعر بخوانند. 
برای همین اکثرشان سیگار میکشند... 
باور کنید 
تحمل سرطان ریه آسان تر از یادآوری خاطرات است

آراد حسین زاده


هاژ محمود
۰۸ تیر ۹۵ ، ۰۱:۲۷ موافقین ۰ مخالفین ۱ ۱ نظر

سرباز


‌  با یک احترام نظامی
از دفتر سرهنگ خارج می شوم
برگه ی مرخصی که نتوانسته امضای سرهنگ را به خود ببیند، 
توی سطل آشغال می اندازم.
خودم را مشغول میکنم
 تا شب فرا برسد
قرار است فردا برای یک ماموریت
 با اتوبوسی به شرق کشور منتقل شویم
پوتین هایم را واکس میزنم
لباسهایم را میشویم 
میروم تلفن خانه و چند دقیقه ای با مادر و خواهر کوچک ترم صحبت میکنم
به خواهرم امید میدهم و
 تشویقش میکنم
بیست روز دیگر کنکور دارد
صبح شده
توی اتوبوس نشسته ام
بخاطر قرصِ ضد تهوعی که خورده ام خوابم گرفته
پولیورم را می اندازم رویم
 و میخوابم
می خوابم
می خوابم ...
" خواننده ی گرامی منتظر نباشید
این سرباز دیگر بیدار نمی شود! "


پ.ن: روحشون شاد!

هاژ محمود
۰۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۰۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

گاهی وقتا انقدر گذشته،سخت بهمون میگذره،که حاضریم برای آروم شدن،دست به هر حماقتی بزنیم
که فقط ذره ای آروم بشیم
هر از گاهی پیغامی
دلم برات تنگ شده ای
تبادلِ عکسی
رفتم فلان جا یادت افتادمی...
به هر چیزی چنگ میزنیم واسه آروم کردنِ خودمون
دقیقاً مثل آمپولِ دگزا میمونه
دردت رو کامل خوب نمیکنه
کلی عوارض داره
اما آرامشِ موقتش رو با هیچی عوض نمیکنی...


علی قاضی نظام


هاژ محمود
۰۳ تیر ۹۵ ، ۰۲:۳۲ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱ نظر